تبليغاتX
کانال ماهی
در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

به شب نشینی خرچـــــنگهای مردابی

چگونه رقص کند ماهــــــی زلال پرست

 

استاد محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 16:51 توسط م.عابر

امروز صبح طبق معمول خواب ماندم و البته از بخت بلند دوشنبه بود و توانستم با ماشین به محل کار بروم. در سربالایی پل بی ریخت جوادیه، تنها دغدغه ام انتخاب میان دنده دو و سه بود که گوشی زنگ خورد. یکی از رفقا بود. پرسید؛ وبلاگ کانال ماهی برای تو بود؟ گفتم؛ آره، خدابیامرز مال من بود!

گفت سایت اینده یکی از مطالبت را منتشر کرده. (http://ayandenews.com/news/26956/)

می دانستم که دوشنبه ها اغلب روزهای مزخرفی هستند اما فکر نمی کردم دیگر آنقدر مزخرف باشند که  کله صبح (البته محض اطلاع کله صبح برای بنده بین 9 تا 10 است) به آدم خبر بدهند مطلب حدود دو سال قبلت را سایت آینده بازنشر کرده است!

راستش را بخواهید اولش شیطان رفت توی جلدم که کمی پته این رفقای همکاری که دست به این شیرین کاری زده اند را بریزم روی آب و دور هم بخندیم اما شیطان را لعنت کردم و بیخیال تاکتیکِ «کلوخ انداز را پاداش سنگ است» شدم.

فهم اینکه سایتی مثل آینده چنین مطلبی را بعد از دو سال بازنشر می کند، برای آنها که اندکی سرشان توی کار است و فرق سیاست و هویج را می دانند، سخت نیست. پس لزومی ندارد بنده به خودم زحمت بدهم.

و اما آن مطلب؛ گاهی حاشیه بر متن غلبه می کند. ماجرای اسم همسر شهید همت، حاشیه ای بیش نیست. محور این بود؛ چرا نسل جدید جنگ را نمی شناسد؟

همانجا هم اشاره کردم که؛ « اینجا قصد پاسخ به این سئوال را ندارم كه بحثی فراخ است و فراتر از یك پست»، اما حالا بعد از دو سال گویا می شود برخی حرفها را زد و کمی عمیق تر به این سوال پرداخت.

آن پست به برخی کج سلیقگی ها و تنگ نظری ها اشاره داشت اما واقعیت این است که آدم اگر کمی جلوتر از نوک دماغش را هم ببیند، میزان مخرب بودن این تنگ نظری ها در مقایسه با برخی سیاست ها و نگرش ها نسبت به جنگ، مانند نسبت کاه و کوه است.

همانجا هم گفته بودم که حتی آنهایی که ادعایش را هم دارند، جنگ را نمی شناسند، چه رسد به نسل جدید! اما چرا؟

به تعبیر روایات، مردم دنباله روی حاکمان هستند. رویکرد حاکمان به جنگ را در چهار دوره می توان بررسی کرد. 1- دوره هشت ساله جنگ 2- دوره هشت ساله موسوم به سازندگی 3- دوره اهل  اصلاحات 4- دوره احمدی نژاد.

در این تقسیم بندی و بررسی، منظور از حاکمان دولت ها و نهادهای اجرایی هستند. صد البته که در دوره نخست، حضرت امام و در سه دوره بعدی حضرت آقا سکان اصلی حکومت را به دست داشته اند. نگاه و رویکرد امام و آقا نسبت به فرهنگ جبهه و جنگ چنان عیان است که هر چه بنویسم توضیح واضحاتی بیش نیست. همین دو نکته بس که امام فرمود؛ من بر دست و بازوی بسیجیان بوسه می زنم و حضرت آقا همچنان چفیه بر دوش دارند و سرکشی بی خبر از خانواده شهدا-بخصوص خانواده های جنوب شهر و مستضعف- برنامه هفتگی و همیشگی شان است، چه در سفر و چه در حضر.

اما آنچه سکاندار در ذهن دارد و آشکار و نهان می گوید و می خواهد، همیشه با عملکرد ملوانان یکی نیست.

دوره اول و دوم را مسامحتاً می توان دوره هاشمی خواند. هاشمی در جنگ نقشی کلیدی ایفا می کرد اما نگاه او به جنگ چه بود؟ آنهایی که ناگفته های اخیر سردار رشید را درباره جنگ نخوانده اند بروند بخوانند.

رزمندگان می گفتند: جنگ جنگ تا پیروزی، امام می گفت: جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم، هاشمی چه می گفت؟! جنگ جنگ تا یک پیروزی بزرگ. بعد هم نخود نخود هر که رود خانه خود!

فرمانده ها رفتند گفتند 500 گردان نیرو می خواهیم، جناب هاشمی گفت: ما بند پوتین اینها را هم نمی توانیم تامین کنیم!

حالا کالبدشکافی افتضاح مک فارلین و ماجرای جام زهر هم بماند برای آینده!

بعد از جنگ هم که آمد در نماز جمعه و گفت؛ خیلی از جوانهای ما در جنگ نفله شدند! (ملتفت که هستید منظورشان از نفله چیست؟ شهدا، مفقودالاثرها، مفقودالجسدها، جانبازان شیمیایی، قطع نخاعی ها، موجی ها و... همه اینها را که بگذارید روی هم، می شود نفله!)

انقلاب ما انقلاب مستضعفین بود و هست. جنگ ما هم همینطور. اما آقای هاشمی فروشگاه شهروند برای ما راه انداخت و کرامت دیگری رو کرد و فرمود؛ ما باید مانور تجملات بدهیم! مانور تجملات بدهیم و چهارنعل برویم سمت توسعه، البته رسیدن به اتوپیای توسعه بی هزینه نیست. بقول سردار سازندگی عده ای زیر چرخهای توسعه نفله می شوند که آنهم فدای سر یقه سفیدها. (شورش های اکبرآباد و مشهد و قزوین یادتان هست؟ کلی نفله شدند اما نمی دانم چرا به توسعه نرسیدیم!) این بود شمه ای از رویکرد جناب سردار سازندگی (البته این لقب خیلی هم بی مسمی نیست چون بعضی ها خوب خودشان را ساختند!) حالا فکر می کنید در این رویکرد دلار محور-چه از نوع شناور، تک نرخی، دو نرخی و یا هر کوفت و زهرمار دیگری- جایگاه فرهنگ ایثار و شهادت کجاست؟!

از جناب ایشان که بگذریم می رسیم به دوره هشت ساله مردی با عبای شکلاتی. دوره ایشان در این زمینه چنان مشعشع است که گمان نمی کنم نیازی به روده درازی باشد. به شتری گفتند از کجا می آیی؟ گفت از حمام! گفتند از سر زانویت پیداست! حالا حکایت این دوره است. همین یک فقره زیر برای بستن پرونده درخشان آقای شکلاتی پوش کافی است.

رفت روبروی کریستین خانم نشست و فرهنگ شهادت را جهانی کرد! افاضه کرد که بله شما هم مثل ما شهید داده اید نمونه اش جناب شهید آبراهام لینکلن رفع الله مقامه! شخصاً از او بخاطر این حرف کینه ای ندارم چون بیچاره نه می دانست تانک آبرامز چیست و نه اسم «ابرام هادی» به گوشش خورده بود. مطمئنم هنوز هم اینها را نمی داند و نمی شناسد. (رفقای این جناب به شهدای کربلا هم رحم نکردند و هر چه دلشان خواست گفتند و نوشتند که خشونت عاشورا محصول خشونت پیامبر در بدر بود! حالا دیگر خودتان حساب کنید رویکردشان به جنگ ما چه بوده! در تتمه این دوره باید این را بگویم که عبای شکلاتی و سیاست هایش از صندوق سردار سازندگی درآمد. با توجه به آن مثل قدیمی می شود اینطور گفت؛ همان بابای قبلی بود، فقط رنگ عبایش روشن تر شده بود!)

و اما دروه احمدی نژاد و رویکردش به موضوع جبهه و جنگ. اول از همه این را بگویم که عزیزان بدانند، بنده جزء مدافعان سینه چاک ایشان نیستم!

رویکرد عام احمدی نژاد در سیاست هایش منطبق با آرمانهای جبهه و جهاد است؛ مانند حمایت از قشر محروم، ظلم ستیزی، سیاست ضداستکباری و...(تاکید می کنم عام. بالاخره هر ساختمانی دستشویی هم دارد!) اما بطور خاص در سیاست های فرهنگی و بخصوص فرهنگ جبهه و جنگ این کارنامه را نمی توان درخشان و عالی دانست. البته این مساله بیشتر به این موضوع برمی گردد که متاسفانه رویکرد دولت فرهنگی نیست. در بدبینانه ترین حالت می توان اینطور گفت؛ احمدی نژاد به فرهنگ ایثار و شهادتی که در بستر افتاده و زخمی است اگر مرهمی ننهاد لااقل زخمی هم نزد! (که البته حداقل بطور نمادین مرهم نهاده است. نمونه اش هم بوسه ای که بر چادر شهید مریم فرهانیان زد.)

فکر کنم حالا بهتر بتوان درک کرد در این معادله چند مجهولی و پیچیده، یک اسم مثل ژیلا چقدر فرعی است.

بله! مشکل ژیلا نیست. مشکل آبراهم لینکلن است که شهید شد! شاید هم مشکل امیر رفیعی باشد که آخرین نفری بود که از خرمشهر دفاع کرد و حاضر نشد شهر را ترک کند و هنوز هم که هنوز است بعد از 30 سال بالاخره معلوم نشد بقول سردار سازندگی نفله شده یا نه!  

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 22:30 توسط م.عابر

 

در نمازم تتوی ابروی تو در یاد آمد

چشم چشم، دو ابرو

لنز و ریمل و مداد و سایه و تتو

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

شاید آنفولانزای خوکی! 


* به علت قصد ادامه تحصیل تا اطلاع ثانوی خدانگهدار!

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 0:53 توسط م.عابر

 

کوتاهی مطالب یکی از ویژگی های مهم در بلاگنویسی است. اما خب آدم که همیشه همه قواعد را رعایت نمی کند. نمونه اش همین مطلب! البته این را هم بگویم که از اول برای وبلاگ ننوشتم و حالا هم حال و حوصله اش را ندارم خلاصه اش را اینجا بگذارم. این روزها خوبی مطالب بلند در همه جا این است که می توانی هر مزخرفی بنویسی! چون کسی نمی خواند که بخواهد ایرادی بگیرد! راستی یک نکته دیگر اگر کسی خیلی بیکار بود و حال داشت و کل مطلب را (که در بخش ادامه مطلب آمده) خواند، یادش باشد این یادداشت درباره فیلم هموطنانی که از تلویزیون پخش شده، نوشته شده است. مطمئناً برخی صحنه ها و شاید گره های داستان حذف شده باشند که قرائن هم همین را نشان می دهد. (مثلاً وقتی عکسهای فیلم را جستجو می کردم به عکسی برخوردم که سعید را در حال دادن دل به دختر خانمی احتمالاً فرانسوی و اخذ قلوه از مشارالیها! نشان می داد، و حاکی از وجود شخصیت معشوقه در فیلم بود، در حالی که در نسخه وطنی اثری از معشوقه سعید نیست! / البته در مورد داستان تغییرات ناگزیر فیلمها می توان مثنوی هفتاد من کاغذ نوشت؛ اینکه چطور در مواردی کلاً سیر داستان را عوض می کنند و اصلاً فیلمی دیگر پخش می شود یا اینکه با چه مهارتی یک خانم عریان را به خانمی بد حجاب تبدیل می کنند! )

... تمام هجو سیاسی- اجتماعیِ فیلم هموطنان که در بستر ژانر جنگی نمایان است را می توان در ترانه ای که قهرمانان فیلم می خوانند خلاصه کرد؛ «ما از مستعمرات آمده ایم تا از سرزمین مادری حفاظت کنیم، ما از آفریقا آمده ایم تا جانمان را فدا کنیم، ما مردان آفریقا هستیم.»

* اگر برای خواندن یادداشت به ادمه مطلب رفتید و چشمتان به طول مطلب افتاد٬ لطفا ناله و نفرین نکنید! نخوانید! مجبور که نیستید!

** ترانه ای هم که نوشتم را درفیلم نشنیدم! یا جرح و تعدیل شده و یا وقتی من رفته ام پیاله تخمه را پر کنم پخش شده!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 18:24 توسط م.عابر

 

 چند ماه قبل خدا توفيق داد و مدتي يك جاي دنج و خوب اتراق كرديم. مسئوليتمان خطير بود اما بيكار بوديم! بگذريم... روزها اغلب به خواب مي گذشت و شبها به بيداري و خواندن و نوشتن. عده اي از بچه هاي جنگ هم بودند. يك شب چند نفر از آباداني ها را دور هم جمع كردم و تا ساعتها با آنها درباره جنگ و مخصوصاً آبادان حرف زدم. هر كدامشان يك سينه سخن داشتند و چقدر شنيدني! كلي هم درباره درياقلي سوراني حرف زديم و زواياي نامكشوف ديگري از اين مرد برايم روشن شد. ماجراهايي كه در هيچ كتاب و مجله و برنامه تلويزيوني جايي ندارد و فقط در جمع خودماني بر و بچه هاي آبادان، آن هم ساعت 2 نيمه شب زير آسمان پرستاره مي توان شنيد.

يكي از اين آباداني هاي خون گرم غلامرضا نوروزي بود. مردي كه ديگر موهايش سپيد شده است. روزگار رخت زندگي رزمنده آباداني را به تهران افكنده و او همچون ماهي قرمزي است در بياباني بي پايان! غربت و تنهايي ميان كلماتش موج مي زند و من كه مانند او طعم اين تلخي را مي دانم، چه خوب پاي حرفهايش نشستم و تو چه مي داني چه لذتي دارد نيمه شب پاي حرفهاي رزمنده اي گمنام از خاك داغ جنوب بنشيني... اين هم خاطره ای كوتاه از آن بزم شبانه!

***

ارامنه در آبادان كليسا داشتند. يك مدرسه هم به نام ادب در همين محوطه كليسا بود كه بچه هايشان آنجا درس مي خواندند. مسجد موسي ابن جعفر معروف به مسجد بهبهاني ها هم چسبيده به كليسا بود؛ ديوار به ديوار.

جنگ كه شد با اجازه اسقف ها، كليسا شد مقر آموزش رزمنده ها. چون دو طبقه و محكم بود و فضاي بزرگ و خوبي داشت. بسيجي ها گاهي مي رفتند سراغ پيانوي كليسا و صدايش را در مي آوردند. گفته بودند فقط به مجسمه ها دست نزنيد كه بچه ها هم رعايت مي كردند.

منصور دانش آموز راهنمايي بود؛ با قدي كوتاه و موهايي بور. هر وقت مي خواست حرف بزند مي گفت؛ آقا اجازه! بين بچه ها معروف شد به "آقا اجازه".

گذاشتيمش نگهبان كليسا. خيلي ناراحت بود و مي خواست برود خط. ام- يك داشت. اندازه قدش. آن روز شهر را زير توپ گرفته بودند. براي كاري از كليسا رفتم بيرون. خيلي دور نشده بودم كه ديدم اطراف مقر را زدند.با موتور بودم. سريع برگشتم. عصر بود. چند آمبولانس هم آمده بودند. همه جمع شده بودند. منصور روي زمين افتاده بود. تركش سرش را شكافته بود و خونش روي زمين روان بود. كتاب و صندلي اي هم كه روي آن نشسته بود خوني بود. كتاب "تن تن" را داشت مي خواند.كم كم پدر پيرش هم رسيد. بيست نفري شديم. رفتيم براي تدفينش. همينجور شهر را مي زدند. با مكافات و در غربت دفنش كرديم.

* چند بار حس کردم آقای نوروزی دلش می خواهد اشک بریزد. نمی دانم...شاید هم از من خجالت می کشید و بغضش را فرومیخورد!

** این همه ترانه برای دختران آبادانی خوانده اند. یعنی رزمنده های آبادان لیاقت یک ترانه هم ندارند؟! تف به این روزگار...

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 19:36 توسط م.عابر

 

در هفته دفاع مقدس هستیم و از ادب و انصاف و هر معیار دیگری به دور است که اینجا از آن مردان و روزگاران ننویسم! بخصوص که اینجا کانال ماهی است و اگر چه یاران قدیمی همه رفته اند اما همین دو سه نفری که گاهی لطف می کنند و سری به ما می زنند، خوب است بدانند که اینجا کلنگش با رمز «یا زهرا» خورده و حالا نگاه نکنند که من مدتی است هر مزخرفی را وارد کانال ماهی کرده ام.

قبل از شروع اصل موضوع یک خاطره کانالی! آن اوایل ما یک خاطره مستند از حاج همت نوشتیم که ایشان در آن صحنه پشت سر هم سیگار می کشیده! در یک موقعیت جنگی! بعد تعدادی از دوستان شفاهاً و کامنتاً به ما یورش آوردند که این خزعبلات دیگر چیست؟ اگر واقعیت هم دارد نباید نوشت! (حالا دوستان نروند سر کوچه یک پاکت وینستون بخرند و از همت فقط سیگارش را یاد بگیرند!)

با این مقدمه می رسم به این سئوال؛ چرا نسل جدید جنگ را نمی شناسد؟ (حتی آنهایی که ادعایش را هم دارند نمی شناسند!) اینجا قصد پاسخ به این سئوال را ندارم که بحثی فراخ است و فراتر از یک پست، اما باز هم یکی دو ماجرای مستند و دست اول!

  1. یک نویسنده محترمی برای یک نهاد معظمی که ادعا هم زیاد دارد، کتابی درباره شهید همت می نویسد. نویسنده و نهاد دعوایشان می شود. می دانید چرا؟ چون می گفتند ذکر فامیلی همسر حاج همت کافی است و نامش را باید حذف کنی! مشکل اینجا بود که اسم همسر شهید همت به جای کلثوم، ژیلاست!!!
  2. مثل مورد قبلی، نویسنده ای درباره شهیدی کتابی مستند می نویسد. می نویسد که در جوانی چه کارها که نکرده، کجاها که نرفته و حتی اسم دوست دخترش را هم می نویسد! کتاب را می دهد به سفارش دهنده. برادر شهید می گوید من همچین آدمی نمی شناسم! نویسنده هم می گوید من هم همچین شهیدی که شما می گویید و انگار با یک تسبیح شاه مقصود از مادرش زاده شده نمی شناسم! دعوا بالا می گیرد. کتاب را می گیرند و می سوزانند و نویسنده را هم تهدید می کنند اگر خطی از این چیزها که سوزاندیم در جایی دیده شود، تکه بزرگت گوشت خواهد بود. نویسنده محترم هم چون خانم بوده و اصولاً خانمها برای گوشواره هم که شده به گوششان خیلی اهمیت می دهند، این سخن را آویزه گوشش کرده و شالش را روی کولش می اندازد و می رود دنبال کارش!

آن خانم که روزی قلم زیبایش را وقف خاکریز و مردان خاکی اش کرده بود، حالا نویسنده یک نشریه تین ایجری است و نمی دانم از شنیدن نام دفاع مقدس چه حالی بهش دست می دهد. (از درج اسم این شهید عزیز معذورم بدارید که اگر بگویم دود از سرتان برمی خیزد و یا کافر می شوید و یا مرا تکفیر می کنید. بگذریم!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 15:25 توسط م.عابر

  

۱

فردا با 28 شمع مرا محاصره کن

چاشنی انفجاری یادت نرود

و برف شادی

عکاس لازم نیست

همان عکس لب دریا خوب است

کلاس دارد و عجیب همرنگ جماعت است

آخرین آلبوم system of a dawn را بگذارید

دست بزنید و برقصید

بندری هم برای تنوع بد نیست

پس کل بکشید

لطفاً لطیفه های احمقانه فراموش نشود

و آنچنان قهقهه بزنید که صدایتان به گوش قناری های کوچه امام زاده عبدالله برسد

کیک را خودت ببر

عادلانه

وقتی همه رفتند به سراغ شناسنامه سوراخ سوراخ شده ام برو

اگر به جای 31 شهریور نوشته بود سوم مهر تعجب نکن

شناسنامه ها گاهی دروغ می گویند

بخصوص المثنی هایش

این را باید از رنگ چشمهایم می فهمیدی

2

28 سال است که روبروی «ت.ت» می نویسم 31 شهریور

و در دلم می خندم

به حماقت جماعتی که بوی تابستان و پاییز را از هم تشخیص نمی دهند

3

می گویند من و تو 31 شهریور آمده ایم

گریه نکن جنگ

ما که می دانیم دروغ است

4

- بالاخره 31 شهریور یا سوم مهر؟

- چه فرقی می کند؟

رنگ چشمهایم می گویند که اهل کدام قبیله ام

5

کسی چه می داند؟

شاید همین فردا باشد

فردایی که با کیک و شمع به سوی خانه می آیم

آقای عزرائیل در هیئت مسافر کش

پشت فرمان پیکان یخچالی مدل 60 در کمین عابری که دیرش شده است

- چی بهش زد؟

- یه پیکان قراضه. پیچید توی فرعی و دررفت.

- شمارشو برداشتی؟

- ناخوانا بود. حتماً ماشین دزدی بوده...

- بگرد ببین شماره ای چیزی توی جیباش هست یا نه.

کاش شماره تو را پیدا کنند

دوست دارم اولین کسی باشی که در جشن تولدم شرکت می کنی

راستی! رز قرمز یادت نرود...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 18:27 توسط م.عابر

 

امشب دیگر شهر در نور چراغها سوسو نخواهد زد

پنجره ها رو به سوی آسمان باز نخواهند شد

و سحرگاهان کسی به مهمانی گنجشکها نخواهد رفت

فرشتگان در حال ترک زمین اند

پشت سرشان کاسه ای اشک می ریزم

شاید زودتر برگردند...

 *وداعَ مَن عزّ فراقه علینا (از دعای وداع امام سجاد با ماه خدا)

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 0:30 توسط م.عابر

 

غزلـی می گویم زیر بـاران امشب

روح من جامانده در خیابان امشب

یک نفر بیدار است مثل من می دانم

و دلش غم دارد چه فراوان امشب

واژه باران شست دفتر شعرم را

و عجب نرم شده دل سیمان امشب

زخم نو یا کهنه چه تفاوت دارد

تا فراموش کنیم قیمت نان امشب

آیه چشمانت بردلم وحی شده

تا سحر باید کرد ختم قرآن امشب

سینه پر راز ولی محرم رازی نیست

به سلامی بگشا درِ زندان امشب

هر شبِ من بی تو غزلی بارانی است

می کشم بر جاده خط پایان امشب

 

  تقدیم به همسر عزیزم  که دیشب هوای چشمهایش مانند آسمان شهر ابری و خیس بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 9:23 توسط م.عابر

 

آدمهای مزخرف دو دسته اند!

آنهایی که نامشان را در گوگل سرچ می کنند

و آنهایی که از دیدن نامشان در گوگل٬ کیفور می شوند

چنان که به چارپایی تی تاب بدهند!

 

پ.ن: از نظر علمی هر دو دسته به اصطلاح اسنوب هستند.(می توان صفحه ها مطلب جذاب درباره اسنوبیسم نوشت اما وبلاگ که جای حرافی نیست. اگر در کانال ماهی کس است ز گفتار ...) البته مزخرفها به همین دو گونه ختم نمی شوند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 0:31 توسط م.عابر