تبليغاتX
کانال ماهی

  چهار شنبه

  خیابان ولیعصر

  نزدیک غروب

  پای چشمی٬ روی مین می رود

  و روحی منفجر می شود

  این شهر چقدر بی خاکریز است.

"م.عابر"

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 19:53 |

نمی دانم چرا هر وقت یاد رئیس علی دلواری می افتم اشک در چشمانم حلقه می زند.

دیشب یکی از دوستانم تماس گرفته بود.چیزهای جالبی از دستگیری 15 نظامی انگلیسی  شنیده بود که گمان می کنم شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نیست.

اول از همه اینکه سرهنگ آوانگاه که مدال شجاعت گرفت فرمانده مقر بوده ودر صحنه دستگیری حضور مستقیم نداشته است.فرمانده مستقیم نیروها یک جوان محلی و به قول رفیقم مثل غول(از لحاظ هیکل)بوده است که الان هم چند روزی است که آمده تهران و مشغول درو کردن جایزه ها و سکه هاست.(نوش جانش)

نیروهای ایرانی 3قایق 3نفره بوده اند که در حین گشت زنی می بینند دو قایق انگلیسی کنار یک کشتی هندی توقف کرده و مشغول بازرسی از آنند.

فرمانده تصمیم می گیرد که آنها را دستگیر کند(البته نمیدانم به تنهایی گرفته یا کمکش هم کردند!)

به سمت آنها می روند.اسلحه او یک کلاش نو است.آن را مسلح میکند اما اسلحه گیر کرده است.به یکی از بچه ها دستور میدهد آر.پی.جی را گلوله گذاری کند اما ضامن خرج آن هم کنده نمی شود!

چند نفر از انگلیسی ها از جمله فرمانده شان روی عرشه کشتی هندی بوده اند.(زن انگلیسی در قایق خودشان بوده)فرمانده انگلیسی ها فریاد می زند :Fire…Fire…

فرمانده ایرانی هم (با اسلحه خرابش)می گوید تا من شلیک نکرده ام کسی شلیک نکند و فریاد می زند :یا حسین...

فرمانده انگلیسی: NO…NO…

فرمانده ایرانی قایق خود را با شدت به قایق انگلیسی ها می کوبد .زن انگلیسی_خانم فی_(به کسر ف) که کف قایق افتاده بوده با بیسیم خود که در کلاهش تعبیه بوده شروع به صحبت می کند.

فرمانده ایرانی که متوجه موضوع می شود، در قایق انگلیسی و روی فی می پرد و به زور کلاهش را از سرش در می آورد که حتی یک طرف صورت فی هم زخمی می شود.

بالاخره نیروهایی که در کشتی هندی بودند هم پائین آورده شده و تسلیم می شوند.همه شان به شدت ترسیده و بعضی ها گریه می کرده اند.(حتی خانم فی خود را خراب کرده بوده است.)

در همین حین سر و کله دو هلی کوپتر آپاچی آمریکایی هم پیدا می شود.بچه های ما هم با همان آر.پی.جی  خراب آنها را مجبور به بازگشت می کنند به دوستان انگلیسی چشم بند می زنند و آنها را به مقر می برند.

 

 

 

اما چند حاشیه جالب تر از متن:

* ظاهرا نیروهای ما از اینکه پوزه روباه پیر را به خاک مالیده اند آنقدر خوشحال شده بودند که یادشان می رود کاملا آنها را خلع سلاح کنند و در مقر تازه متوجه می شوند هر کدام از آنها یک کلت هم به کمر مبارک دارند.

* خانم فی در مدت اسارت مسئول روحیه دادن به بقیه بوده است.آنها را شب اول در ماهشهر نگه داشته و بعد به تهران می آورند.

* شب اول در مورد اینکه چه کسی کنار خانم فی بخوابد دعوا شده بوده.(نیروهای انگلیسی در هر دسته که معمولا15نفره است یک زن برای تقویت روحیه نیروها،مسائل جنسی،رفع برخی اختلافات و ایجاد حس دوستی و همکاری دارند.)

* دوست پسر اصلی فی همان مستر بین(کوچکترین عضو دسته) بوده که فی با گریه وزاری خواهش می کرده با او کاری نداشته باشید!(راستی چه کاری؟!)

در این مدت دو طلبه خارجی چند جلسه در مورد اسلام و مسائل مختلف برای آنها صحبت می کنند که ظاهرا یاسین به گوش...

 * همان شب فرمانده نیروی دریایی سپاه به ماهشهر می آید و با انگلیسی ها دیدار می کند.(البته با مترجم) ظاهرا از مستر بین پرسیده:شیشه شیرت را با خودت آوردی؟

* از دیشب تا حالا به رئیس علی دلواری فکر می کنم.

نمی دانم چرا اینقدر دوستش دارم.

سلام رئیس علی...

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 8:59 |

حسین سر جواد رو تو بغل گرفته بود و با گوشه چفیه خون رو از صورتش پاک می کرد.قطره های اشک رو صورت خاک گرفته حسین یه معبر باز کرده بود.

لبای خشکیده جواد تکون می خورد.کلمات با نفس نفس زدناش قاطی شده بودن.یه زمزمه نامفهوم.حسین سرشو آورد پائینتر و گوششو به لبای جواد چسبوند.

- آ..آ..آب..آ..

 حسین نگاهی به قمقمه سوراخ ،سوراخ انداخت.سر جواد رو آروم روی زمین گذاشت و بلند شد.شهیدا ته کانال بودن.شاید قمقمه اونا آب داشته باشه.شروع کرد دویدن.

یه صدای زمخت از پشت سر اومد.برگشت و نگاه کرد.تانک عراقی کم کم داشت وارد کانال می شد.یه دفعه یاد جواد افتاد.کنار یکی از جنازه ها یه آر.پی.جی بود.برش داشت .تانک می غرید و جلو می اومد .چیزی نمونده بود به جواد برسه.صدای رگبار مسلسل تانک کانالو پر کرد.گرد و خاک همه جا رو گرفت. حسین چشماشو بست و انگشتشو فشار داد.صدای مهیبی اومد.وقتی گرد و خاک خوابید تانک داشت می سوخت.حسین و جواد مثل مثل ماهیایی که از تنگ بیرون میفتن رو زمین افتاده بودن و به هم خیره شده بودن.

.

.

.

- کات...عالی بود.همگی خسته نباشین.

آرش و مسعود از رو زمین بلند شدن .

مش جعفر لیوان آب پرتغال رو دست آرش  داد. یه نفس لیوانو سر کشید و در حالی که چند تا از دکمه های پیرهنشو باز می کرد زیر لب گفت:این لباسای لعنتی چقدر گرمه.

کارگردان بهش گفت فردا ساعت هفت ماشین میاد دنبالت.مثل امروز دیر نکنیا!

آرش که داشت بندای پوتین رو باز می کرد گفت: آقای سعادتی منم گفتم تا چکم رو ندین نمیام!

مش جعفر لباسای خاکی رو ریخت توی گونی.آفتاب داشت غروب می کرد.

 

"م.عابر"

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 11:31 |

"سال ۴۴از دبیرستان هدف دیپلمش را گرفت و وارد دانشکده معماری تهران شد.اما معماری اقناعش نمی کرد.مدتی با موسیقی و چند وقتی هم با نقاشی مشغول بود-حتی برخی نقاشی های معروف را هم کپی کرد- دنبال چیزی می گشت اما پیدایش نمی کرد.ادبیات و فلسفه٬شب شعر٬گالری های نقاشی٬موسیقی کلاسیک٬سینما٬مباحث ادبی و فلسفی٬موی هیپی٬ریش پرفسوری٬سبیل نیچه ای...اما حقیقت چیز دیگری بود.

در طول سال های دانشجویی تقریبا هر چیزی را که دعوی حقیقت داشت٬بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بود اما کم کم می فهمید که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید.حقیقت چیز دیگری بود..."

چقدر دلم برای حزن صدایت تنگ شده است٬سید!*

"مکه برای شما!

فکه برای من!

بالی نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند

مرا به آسمان ببرند."

*به مناسبت سالگرد عروج سید مرتضی.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 19:30 |
دیشب دندانم به شدت درد می کرد.آنقدر که خواب بی خواب.

از این پهلو به آن پهلو٬خود را به خواب زدن٬اما فایده ندارد.

با خود فکر می کنم از خروس خوان تا بوق سگ که کار می کنم٬فرصت خوبی است برای فکر کردن.

اما به چه؟یادم نمی آید آخرین بار به چه فکر کردم.به اضافه کاری؟وام بانک مسکن؟حق التحریر؟ستون ثابت؟نمی دانم...

راستی خدا چه؟آخرین بار کی به خدا فکر کردم؟تشنه می شوم.یک لیوان آب.باز هم تشنه ام...

اگر نمی توان به کوچه زد به پشت بام که می توان زد.

قدم می زنم و فکر می کنم.به یاد ایامی می افتم که شبها کمتر پیش می آمد بخوابم.

شبهای شعر...شبهای خطاطی...شبهای کتاب...شبهای درد دل...شبهای سنگین...شبهای آفتابی...

به آسمان می نگرم.نه ستاره.نه ماه.هوا ابری است.

یاد سید محمد(دایی شهیدم)می افتم.راستی الان او کجاست؟چه می کند؟

شاید آن بالا زیر بید مجنونی نشسته٬به من نگاه می کند و سرش را تکان می دهد.

تا کی باید دندان درد بگیرم تا یاد آسمان بیفتم؟

اینطوری نگاه نکن دایی.

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 19 فروردین1386 و ساعت 19:11 |
- شبکه دو ٬شبکه تو....جشنواره فیلم های...

- گوشی رو بردار که می خوام...

- مشترک مورد نظر در دسترس...

- جدیدترین آهنگ ها،فیلتر شکن قوی...

- یه سری هم به ما بزن.نظر یادت...

- ۱۵ نظامی انگلیسی نمک خوردند و شاخ غول را...

- بوش:اگر امروز حمله نکنیم فردا ...

- احمدی نژاد:کشکت را بساب...

- کیوان جوون!اون گوشی N93 رو برام...

- آقای محمدی شما باز هم که خواب...

- پسر جان!۲۶سالت شده پس کی می خوای...

- سه نخ...

- آقای تاجیک٬تیتر فردا...

- کتاب "مو لای درز فلسفه" رو...

- اخراجی ها هم چنگی...

- "خالی نبند توی زندگیت"

- توپخونه سه نفر...توپخونه سه نفر...

- ۵۰۰عدد شمش یک کیلوگرمی...

- الو اونجا کانال ماهیه؟

- بله بفرمائین.

- با آقای عطشی کار داشتم.

- ایشون جلسه دارن.شما؟

- اصغر ٬اصغر...کربلا

- اشتباه گرفتین آقا.

بوووووووووووووووووووووووق

+ نوشته شده توسط در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 13:5 |
حاج سعید روز جمعه چهارم اسفند كه نيروهايش در منطقه مرزي درگير بودند، نشستن در مقر فرماندهي را بنا به عادت خود روا نمي‌بيند و براي بررسي وضعيت منطقه درگيري به همراه جمع ديگري از منتظران سوار بر هلی کوپتر عازم منطقه می شود و در "جهنم دره" همراه با فرشته شهادت راهی بهشت می شود.
آری هنوز هم معبری برای وصال باقی است...اگر چه بس باریک...

"یادی از شهید حاج سعید قهاری٬فرمانده دلاور لشکر ۳نیروی مخصوص حمزه سید الشهدا"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 10:57 |

 

آهوي زخمي  در دشت چگونه  رهدا

مانده  او تنها  تنها  ز پا  مي فتدا

 

آهوان رفتند در خون به خدنگ  رها 

دشت بي ياران  وايم  چو دوزخ بودا

  

آهوي  زخمي در دشت  چگونه  رهدا

مانده  او تنها  تنها  ز پا مي فتدا

  

تير زهر آگين بر پا شده است و رها

از دلش  اما  بنگر  چه خون مي چكدا

 

تيغ دشمن  نوش  بگذار  هزاران  شودا

واي  از آن خاري كز يار  بر دل خلدا

 

 آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهدا

مانده  او تنها  تنها ز پا مي فتدا

 

پاي  رفتن  نيست  ديگر به كجا رودا

كو سراي دوست كه او سر نهدا

 

 

عشق  و هجراني  وايش  چه ها مي كشدا

بر لبش  لبخند  در دل چه خون مي خوردا

 

آهوي زخمي  در دشت  چگونه رهدا

مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا

 

چشمه بي آهو  زين پس  چه تشنه بودا

دشت بي آهو وايم  چه طوفان  شودا

 

آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهدا

مانده او تنها  تنها  ز پا مي فتدا   

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 21:50 |
*مرتب می رفت به محله های پایین شهر٬ مثل علی آباد و حسین آباد و کوچه های خاکی وگلی  آن را آسفالت می کرد. می نشست با کارگرها چای می خورد٬ غذا می خورد٬ حرف می زد٬ شوخی میکرد٬ تا کارها سریع تر وبا رغبت تر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا! نه منشی داشت ونه اجازه میداد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود!

*فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت:« آره اون بیل رو بردار بیا از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت وشروع کرد به کار. دوسه نفر آمدند. گفتند:« آقای شهردار! شما چرا؟» گفت : « من و اونا نداره.کار نباید زمین بمونه.» بیل می زد عینهو کارگرها. عرق می ریخت عینهو کارگرها!

*متولد میاندو آب بود. فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک. شهردار ارومیه و این آخری ها شده بود فرمانده لشکر۳۱ عاشورا. معروف شده بود. دیگر کسی نبود که مهدی باکری را نشناسد!

*...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 9:36 |

مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه مي‌کرد
با گريه روز و شب ‌کرد

لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس مي‌کشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش مي‌ديد

قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود

سرفه کن و پس بده
تموم غصه‌هاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصه‌هاتو

توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود

يه روز مي‌رفت آي سي يو
يه روز مي‌رفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش

مي‌گفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول

بسته ديگه پرستار
من که يه روز مي‌ميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل مي‌گيرم

به من مي‌گفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بي‌خبر
از تو اتاق پر کشيد

رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت

غروب جمعه بود که
رفتم بهشت‌زهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا

اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخه‌هاش شکسته

پاهام جلوتر از من
مي‌رفت به سمت يک قبر
انگار که پر مي‌زد
اصلاً نداشت کمي صبر

نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي

بهزاد پودات 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 13 فروردین1386 و ساعت 20:8 |

امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم ، آب را جيره بندي كرده ايم . نان را جيره بندي كرده ايم ...

عطش همه را هلاك كرده . همه را جز شهداء كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند .

ديگر شهدا تشنه نيستند . فداي لب تشنه ات اي پسر فاطمه ( سلام الله عليها ) .

« آخرين برگ دفترچه يادداشت يكي از شهداي گردان حنظله لشكر بيست و هفت كه در كانال سوم فكه و در حين تفحص به دست آمد .» 

مگر می شود درباره جبهه و جنگ نوشت و از تفحص ننوشت.شهریور سال ۸۱ خدا توفیق داد و ۱۵ روز رفتم تفحص.

آنهم کجا؟؟؟...فکه...

کلی از این دو هفته خاطره دارم.اول فکر می کردم آنجا باید صبح تا شب و شب تا صبح نماز و دعا خواند و خلاصه همیشه اشک و آه و ناله و زاری.اما اینطور نبود.همه می خندیدند و شاد بودند.شادی و خنده ای که یک ذره اش هم در شهر پیدا نمی شود.آخ که چقدر دلم برای خنده های حاج محمود توکلی تنگ شده است.

شهریور ماه بود و ظهرها گرما بیداد می کرد.۲۶ روز بود که شهید پیدا نشده بود.تفحص ما در خاک عراق بود.صبح با عراقی ها می رفتیم داخل و بعد از ظهر برمی گشتیم.

امان از موقع برگشت.خسته و دلشکسته و دست خالی...سکوتی سنگین...انگار همه بغض کرده بودند.

آخرین عملیات در فکه سال ۶۱ انجام شده بود.۲۰ سال گذشته بود.یک دشت که مثل کف دست صاف بود.

یک دشت هفت-هشت نفر آدم٬چند تا بیل دستی و دو تا بیل مکانیکی-که معمولا یکی خراب بود- و انتظار...انتظار...انتظار...

همه می دانستند که گشتن و کندن و جستجوی ما تنها یک بهانه است.اگر خودشان نمی خواستند پیدا کردنشان محال بود.آخر کجا را بیل می زدیم؟

انتظار...

بیل زمین را می شکافد.خاکها را بلند می کند و بر زمین می ریزد.

 چند استخوان مرغ٬ کفشهای زنانه ٬ بطری های ویسکی و دیگر هیچ...

بیل دوباره سرش را زیر خاک می کند و باز هم انتظار...

عطش همه را هلاک کرده...

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 8 فروردین1386 و ساعت 11:39 |

در حال جستجو در مورد کتاب"کمین جولای۸۲"بودم که به طور اتفاقی به وبلاگ نویسنده اش - حمید داوود آبادی- برخوردم.(این هم از خصایص اینترنت است دیگر.عزم عراق می کنی و سر از حجاز در می آوری.البته آدم همیشه هم شانس نمی آورد.ممکن است سر از لس آنجلس در بیاوری.البته برای غفلت میان حجاز و لس آنجلس تفاوتی نیست...بگذریم...)

وبلاگ جالبی است."خاطرات جبهه" (http://davodabadi.persianblog.com/)

آخرین مطلب این وبلاگ را برایتان می گذارم.بخوانید.دلچسب است.

...خسته شده ام.
یک سال دیگر بی خدا!
یک سال دیگر بی مصطفی!
یک سال دیگر افزودن بر بار معصیت.
یک سال دیگر خوردن  آشامیدن حیوانی.
یک سال دیگر در انتظار آن که بیاید و ما را از شر خودمان خلاص کند! سوختن.
یک سال دیگر کوچه و خیابان را گشتن و ناکام ماندن.
یک سال دیگر چشم در چشم محرم و نامحرم دوختن، گشتن و پرسیدن از او که هنوز نمی دانیم چه شکل و شمایلی خواهد داشت!
یک سال دیگر دل خوش کردن به عشق های ساختگی و الکی.
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 7 فروردین1386 و ساعت 12:3 |

 

   من كه تو را خوب مى‏شناسم، تو شايد براى آنها كه من باب، ثواب به زيارت اهل قبور مى‏آيند گمنام باشى، همگى از كنارت بگذرند و بى‏توجه، چرا كه نامت را برخاكت ننوشته‏اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ فانوسى بر مزارت نورافشانى نمى‏كند. حتى سنگ قبرت مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده ولى من تو را خوب مى‏شناسم خيلى‏خيلى خوب ، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...

    من تو را بارها و بارها در كرخه ديده بودم آنگاه كه در صبحگاهها با گروهانتان مى‏دويدى، تيربار بر دوشت سنگينى مى‏كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمى‏رفت، آنگاه كه براى نماز وارد حسينيه گردان مى‏شدى آرام و آهسته گوشه‏اى مى‏گرفتى ،قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت در مى‏آوردى و شروع به قرائت مى‏كردى. خدا كه با تو حرف مى‏زد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 فروردین1386 و ساعت 12:52 |

 

 وقتى اسراى عراقى عمليات كربلاى 5 را براى زيارت به مشهد مى‏برديم، در نيشابور - در يك سالن ورزشى - توقفى داشتيم. من مشغول آب دادن به اسرا بودم، كه مشاهده كردم عده‏اى از بچه‏هاى كوچك شش هفت ساله، با لباس سپاه بر تن، مشغول آب دادن به اسرا هستند. از اينكه برايم نيروى كمكى آمده بود خوشحال شدم.

 

به طرف برادران سپاه رفتم و پرسيدم:«آيا اين بچه‏ها، بچه‏هاى فرماندهان سپاه اين شهر هستند؟»

 

گفتند: «خير، اينها فرزندان شهداى كربلاى 5 اين شهر هستند!»

 

وقتى موضوع را با بلندگو به اسرا اطلاع داديم، همه بى‏اختيار گريه‏شان گرفته بود.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 فروردین1386 و ساعت 12:8 |
"جنگ تمام شد و مرد به شهر برگشت. با تنی خسته و زخم‌هایی در آن، که آرام آرام خود را نشان می‌داد. زخم‌هایی که می‌خواشت سال‌های سخت ماندن را کوتاه کند، اما زندگی در کار دیگری بود؛ لحظه لحظه‌اش او را به خود پیوند می‌زد و ماندن بهانه‌ای شده بود برای اینکه این پیوند ردّی بر زمین بگذارد.
اینک شوکران نوشته‌هایی است درباره‌ی مردانی که زخم‌های سال‌های جنگ محملی شد برای نماندنشان..."
 
این آغاز کتابی است به نام اینک شوکران.شاید با خود بگویید٬"ای بابا این هم یه کتابه در مورد شهدا که اینطوری بودن و اونطوری بودن و نماز شبشون ترک نمی شد و دائم ذکر می گفتن و... از این جور چیزا دیگه"
 
اما نه.
این کتاب٬فقط یک کتاب نیست.تا نخوانی نمی فهمی.وقتی این کتاب را بخوانی می فهمی در روزگار ما که روزگار سرعت و اینترنت و بیزینس و دلار و چت روم و ...است هم می شود عاشق شد.
وقتی این کتاب را بخوانی می فهمی لیلی و مجنون حقیقت داشته است.
این کتاب آموزش رسم عاشقی است.همان چیزی که از یاد خیلی هایمان رفته است.
اشک هایت را نذر عشق کن و آغاز کن...
به چند ساعت نمی کشد.کتاب تمام می شود و تو می مانی با ...نمی دانم چه بگویم.یک دنیا دلتنگی٬یک دنیا حرف٬یک دنیا سکوت٬یک دریا اشک...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 6 فروردین1386 و ساعت 0:33 |

سالي گذشت باز نيامد و عيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد
امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد
ده سال تير و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فكه رفت ولي نااميد شد
ده سال گريه‌هاي مرا ديد و بغض كرد
حرفي نزد نگفت چرا ناپديد شد
ده سال رنگ پنجره‌هاي اتاق من
هم‌رنگ چشم‌هاي سياه سعيد شد

بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد

"مريم سقلاطوني"

+ نوشته شده توسط در شنبه 4 فروردین1386 و ساعت 11:32 |