- آخر:
کانال ماهی قصه آدمهاست.قصه آدمهایی که هیچکس آنها را نمی شناخت.حالا هم کسی آنها را نمی شناسد.
آدمهای معمولی با قیافه های معمولی که لباس های معمولی می پوشیدند و غذاهای معمولی می خوردند.با شغل های معمولی،خانه های معمولی، خانواده های معمولی، تحصیلات بیشترشان هم معمولی بود... و هزار و یک چیز معمولی دیگر.
همان آدمهایی که یک روز کوله پشتی شان را برداشتند و سوار یک قطار معمولی شدند و رفتند...
پشیمان شدی؟فکر می کنی قصه آدمهای معمولی شنیدن ندارد؟
اشتباه می کنی رفیق.قصه اینها شنیدن دارد.
اما گفتن...
نمی دانی چقدر سخت است بخواهی قصه آدمهای معمولی را برای آدمهایی بگویی که دیگر نمی خواهند معمولی باشند.
یکی موهایش را مثل جوجه تیغی...
یکی لباسهای عجیب و غریب...
یکی با خودش هم قهر...
یکی روزی دو ساعت یوگا...
یکی دیوانه اکس پارتی...
یکی عاشق جاده چالوس...
یکی طوری حرف می زند که هیچی از آن...
یکی ته جیب پدرش را در می آورد تا مثل "جنیفر لوپز"...
یکی در و دیوار اتاقش را پر از عکس "دیوید بکام"...
یکی احساس می کند در کافی شاپ "شب مهتاب" در الهیه به کمال عشق...
***
- اول:
یکی بود...یکی نبود...
عباس و گلنسا یک پسر داشتند و یک دختر.
محمد و فاطمه.
محمد خیلی بچه ننه بود.هر غذایی را نمی خورد.
گلنسا هم خیلی نازش را می کشید.
البته خیلی هم باهوش بود.
حتی وقتی هم که بزرگ شده بود، مادر خیلی وقتها سر او را نوازش می کرد تا خوابش ببرد.
حالا دیگر محمد دانشجو بود.دانشگاه علم و صنعت.مهندسی صنایع.
یکی- دو ترم که خواند با دختر دائی اش نامزد کرد.
تابستان سال 67.
الحمدلله قطع نامه هم که پذیرفته و جنگ هم که تمام شد.
اما انگار خوابهای شومی دیده اند.
مرصاد.
خفاشها خون سیاهشان بر زمین ریخت.بقیه هم به غار تاریکشان فرار کردند.
پس چرا محمد بر نمی گردد؟!نه تماسی...نه نامه ای...
غلامعلی- عمویش- و چند نفر دیگر می روند دنبالش.
اما کجا؟؟؟
9روز بعد پیدایش می کنند و می آید.
همه هستند.من هم.
می خواهم خودم را به او برسانم اما مگر می شود.
لا به لای جمعیت احساس خفگی دارم.
ناگهان انگار کوچه ای باز می شود.
بی اختیار جلو می روم.نگاهش می کنم.
مثل تنه درختی که آن را سوزانده اند می ماند.
آخر 9 روز زیر آفتاب بیابان بوده است.
یاد امام حسین می افتم.
دستش قطع است.
و سرش را بریده اند.
نمی فهمم با آن سن کمم چرا اصلا نترسیدم.
نمی دانم مادرش چطور شناختش.
احساس بی وزنی می کنم.
فاطمه گریه می کند و برادر را صدا می زند.
عباس مرا در کنار فاطمه می نشاند و می گوید:
"بیا این هم محمد"
نمی دانم چرا یاد دایی سید محمد می افتم.
شاید چون می خواست با فاطمه ازدواج کند.
بغضی، سخت گلویم را فشار می دهد.خیلی سخت...
نمی توانم گریه کنم...
تشنه ام...
تشنه...
تش...نه...
تش...
ت...
...
***
- هیچ:
...و من هنوز فکر می کنم.
به پسر عمویم که چقدر بچه ننه بود.
و به لحظه ای که سرش را بریدند.
همان سری که با نوازش دست مادر به خواب می رفت.
نمی دانم آنوقت دستی بود تا...
یا زهرا...
+ نوشته شده توسط در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت
12:15 |