حسین سر جواد رو تو بغل گرفته بود و با
گوشه چفیه خون رو از صورتش پاک می کرد.قطره های اشک رو صورت خاک گرفته حسین یه معبر باز کرده بود.
لبای خشکیده جواد تکون می خورد.کلمات با نفس نفس زدناش قاطی شده بودن.یه زمزمه نامفهوم.حسین سرشو آورد پائینتر و گوششو به لبای جواد چسبوند.
- آ..آ..آب..آ..
حسین نگاهی به قمقمه سوراخ ،سوراخ انداخت.سر جواد رو آروم روی زمین گذاشت و بلند شد.شهیدا ته کانال بودن.شاید قمقمه اونا آب داشته باشه.شروع کرد دویدن.
یه صدای زمخت از پشت سر اومد.برگشت و نگاه کرد.تانک عراقی کم کم داشت وارد کانال می شد.یه دفعه یاد جواد افتاد.کنار یکی از جنازه ها یه آر.پی.جی بود.برش داشت .تانک می غرید و جلو می اومد .چیزی نمونده بود به جواد برسه.صدای رگبار مسلسل تانک کانالو پر کرد.گرد و خاک همه جا رو گرفت. حسین چشماشو بست و انگشتشو فشار داد.صدای مهیبی اومد.وقتی گرد و خاک خوابید تانک داشت می سوخت.حسین و جواد مثل مثل ماهیایی که از تنگ بیرون میفتن رو زمین افتاده بودن و به هم خیره شده بودن.
.
.
.
- کات...عالی بود.همگی خسته نباشین.
آرش و مسعود از رو زمین بلند شدن .
مش جعفر لیوان آب پرتغال رو دست آرش داد. یه نفس لیوانو سر کشید و در حالی که چند تا از دکمه های پیرهنشو باز می کرد زیر لب گفت:این لباسای لعنتی چقدر گرمه.
کارگردان بهش گفت فردا ساعت هفت ماشین میاد دنبالت.مثل امروز دیر نکنیا!
آرش که داشت بندای پوتین رو باز می کرد گفت: آقای سعادتی منم گفتم تا چکم رو ندین نمیام!
مش جعفر لباسای خاکی رو ریخت توی گونی.آفتاب داشت غروب می کرد.
"م.عابر"
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت
11:31 |