تبليغاتX
کانال ماهی

"قاب"

 

هنوز همانجایی

تکیه داده به دیوار

با آن لبخند ابدی

ونگاهی که همیشه به سوی پنجره است

هر روز در صورتت "ها" می کنم

و به موهایت دست می کشم

اما این گرد و غبار رفتنی نیست

پس کی می خواهی دستت را از روی سینه برداری؟

زخمت هم که هنوز مثل دل من خوب نشده

.

.

.

ببخشید

باید بروم قبض چشمهایم را پرداخت کنم.

 

                                             *******

 

"همین"

 

یک مشت نامه و عکس

چند کنگره

چندین کتاب

و وبلاگ،این دلتنگی های مجازی

و یک اتوبان

که هیچگاه به تو نرسید

همین!

 

"م.عابر"

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 28 خرداد1386 و ساعت 12:0 |

 

 خسته‏ام

    خويش را شكسته‏ام‏

                هاى هاى گريه را

                                  اقامه بسته‏ام‏

 عافيت‏

      التيام زخمهاى شهر نيست‏

                  التيام اين دل شكسته هم‏

 

  خسته‏ام‏

      خويش را شكسته‏ام‏

 غيرتم نهيب مى‏زند:

      چرا نشسته‏اى؟

 آه، راستى چرا نشسته‏ام؟!...

 

 كاش آخرين ستاره مى‏شدم‏

      در شبى كه كاروان سرود خواند

  دوست داشتم شبى‏

        در حضور روشن ستاره‏ها

                       ناپديد مى‏شدم‏

              دوست داشتم شهيد مى‏شدم ...

 

                                        " عليرضا قزوه "

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 19:14 |

  چهار شنبه

  خیابان ولیعصر

  نزدیک غروب

  پای چشمی٬ روی مین می رود

  و روحی منفجر می شود

  این شهر چقدر بی خاکریز است.

"م.عابر"

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 19:53 |

 

آهوي زخمي  در دشت چگونه  رهدا

مانده  او تنها  تنها  ز پا  مي فتدا

 

آهوان رفتند در خون به خدنگ  رها 

دشت بي ياران  وايم  چو دوزخ بودا

  

آهوي  زخمي در دشت  چگونه  رهدا

مانده  او تنها  تنها  ز پا مي فتدا

  

تير زهر آگين بر پا شده است و رها

از دلش  اما  بنگر  چه خون مي چكدا

 

تيغ دشمن  نوش  بگذار  هزاران  شودا

واي  از آن خاري كز يار  بر دل خلدا

 

 آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهدا

مانده  او تنها  تنها ز پا مي فتدا

 

پاي  رفتن  نيست  ديگر به كجا رودا

كو سراي دوست كه او سر نهدا

 

 

عشق  و هجراني  وايش  چه ها مي كشدا

بر لبش  لبخند  در دل چه خون مي خوردا

 

آهوي زخمي  در دشت  چگونه رهدا

مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا

 

چشمه بي آهو  زين پس  چه تشنه بودا

دشت بي آهو وايم  چه طوفان  شودا

 

آهوي  زخمي  در دشت چگونه رهدا

مانده او تنها  تنها  ز پا مي فتدا   

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 21:50 |

مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه مي‌کرد
با گريه روز و شب ‌کرد

لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس مي‌کشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش مي‌ديد

قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود

سرفه کن و پس بده
تموم غصه‌هاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصه‌هاتو

توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود

يه روز مي‌رفت آي سي يو
يه روز مي‌رفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش

مي‌گفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول

بسته ديگه پرستار
من که يه روز مي‌ميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل مي‌گيرم

به من مي‌گفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بي‌خبر
از تو اتاق پر کشيد

رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت

غروب جمعه بود که
رفتم بهشت‌زهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا

اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخه‌هاش شکسته

پاهام جلوتر از من
مي‌رفت به سمت يک قبر
انگار که پر مي‌زد
اصلاً نداشت کمي صبر

نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي

بهزاد پودات 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 13 فروردین1386 و ساعت 20:8 |

سالي گذشت باز نيامد و عيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد
امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد
مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد
ده سال تير و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فكه رفت ولي نااميد شد
ده سال گريه‌هاي مرا ديد و بغض كرد
حرفي نزد نگفت چرا ناپديد شد
ده سال رنگ پنجره‌هاي اتاق من
هم‌رنگ چشم‌هاي سياه سعيد شد

بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد

"مريم سقلاطوني"

+ نوشته شده توسط در شنبه 4 فروردین1386 و ساعت 11:32 |