تبليغاتX
کانال ماهی

"سال ۴۴از دبیرستان هدف دیپلمش را گرفت و وارد دانشکده معماری تهران شد.اما معماری اقناعش نمی کرد.مدتی با موسیقی و چند وقتی هم با نقاشی مشغول بود-حتی برخی نقاشی های معروف را هم کپی کرد- دنبال چیزی می گشت اما پیدایش نمی کرد.ادبیات و فلسفه٬شب شعر٬گالری های نقاشی٬موسیقی کلاسیک٬سینما٬مباحث ادبی و فلسفی٬موی هیپی٬ریش پرفسوری٬سبیل نیچه ای...اما حقیقت چیز دیگری بود.

در طول سال های دانشجویی تقریبا هر چیزی را که دعوی حقیقت داشت٬بی هیچ ترس و واهمه ای تجربه کرده بود اما کم کم می فهمید که حقیقت نه با ادعا و تظاهرات روشنفکری و نه حتی با تحصیل و فهم فلسفه به دست نمی آید.حقیقت چیز دیگری بود..."

چقدر دلم برای حزن صدایت تنگ شده است٬سید!*

"مکه برای شما!

فکه برای من!

بالی نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند

مرا به آسمان ببرند."

*به مناسبت سالگرد عروج سید مرتضی.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 19:30 |
حاج سعید روز جمعه چهارم اسفند كه نيروهايش در منطقه مرزي درگير بودند، نشستن در مقر فرماندهي را بنا به عادت خود روا نمي‌بيند و براي بررسي وضعيت منطقه درگيري به همراه جمع ديگري از منتظران سوار بر هلی کوپتر عازم منطقه می شود و در "جهنم دره" همراه با فرشته شهادت راهی بهشت می شود.
آری هنوز هم معبری برای وصال باقی است...اگر چه بس باریک...

"یادی از شهید حاج سعید قهاری٬فرمانده دلاور لشکر ۳نیروی مخصوص حمزه سید الشهدا"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 10:57 |
*مرتب می رفت به محله های پایین شهر٬ مثل علی آباد و حسین آباد و کوچه های خاکی وگلی  آن را آسفالت می کرد. می نشست با کارگرها چای می خورد٬ غذا می خورد٬ حرف می زد٬ شوخی میکرد٬ تا کارها سریع تر وبا رغبت تر انجام شود. اصلا هم بلد نبود ریاست کند. اما اداره کردن چرا! نه منشی داشت ونه اجازه میداد نفسش بلند پروازی کند. در اتاقش هم همیشه باز بود!

*فکر کردم از خودمان است. یکی بهش گفت:« آره اون بیل رو بردار بیا از اینجا مشغول شو!» رفت بیل را برداشت وشروع کرد به کار. دوسه نفر آمدند. گفتند:« آقای شهردار! شما چرا؟» گفت : « من و اونا نداره.کار نباید زمین بمونه.» بیل می زد عینهو کارگرها. عرق می ریخت عینهو کارگرها!

*متولد میاندو آب بود. فارغ التحصیل رشته مهندسی مکانیک. شهردار ارومیه و این آخری ها شده بود فرمانده لشکر۳۱ عاشورا. معروف شده بود. دیگر کسی نبود که مهدی باکری را نشناسد!

*...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 9:36 |
با آتیش قبلی٬بعدی رو روشن کرد.

آتیش سنگینی می ریختن.

مدام به ساعتش نگاه می کرد.گاهگاهی هم با دوربین به قله های روبرو .

بی سیمچی رو صدا زد.گفت:مقر

- نصرت...نصرت...همت...

.......

بی سیمچی گوشی رو داد به حاج همت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در یکشنبه 27 اسفند1385 و ساعت 22:19 |